
این یادداشت را تقدیم به دست بود می کنم که با وجود اصرار من حاضر نشد در این بازی بی مزه که در دنیای با مزه ای در جریان است، شرکت کند. باشد که اگر ارزشش را داشت، قلم در دست بگیرد و دست باشد.
در این نوشته سعی بر این است که تمهیداتی را که شاعر از آنها بهره برده تا این شعر را به خانه اش برساند، بررسی شود. تمهیداتی از جمله زبان، موسیقی، فرم و رابطه اش با محتوی و در نهایت چگونگی بهره بردن از این تمهیدات برای رسیدن به موضوعی که "زنده گی" است.
همه ی قسمت های این شعر از جنبه های گوناگون قابل بحث است. شاعر ابتدا شرایط نابسامان جامعه را نمایانده و با حرکتی که از بدی به خوبی صورت می پذیرد، نشان داده است که سختی ها هرچند هم که قوی باشند، نمی توانند زندگی را به طور کامل تحت سلطه ی خود قرار دهند.
شاملو، شاعری است که در شعر فارسی به طور گسترده ای دست به کلمه سازی زد و با زنده کردن کلمات باستانی و گاهاً متروک شاعری آرکائیک شناخته شد. زبان در کار او عنصری کار شده است. در این شعر نیز شاهد کارهای زبانی درخشانی هستیم . به طور مثال، شاعر با استفاده از تغییر املای لغت و درشت کردن فونت، دست به برجسته سازی برخی از کلمات زده است:
کلماتی از قبیل: "زنده گی" به وسیله ی عدم حذف "ه" غیر ملفوظ برای تشدید معنای زنده بودن و پررنگتر نوشته شدن "سیاهی، خوب ، بد، بدی، مرتضا، پوری، تو ". در واقع شعر حول همین کلمات شکل گرفته است.
از دیگر کارهای زبانی می توان به ترکیب ابتدای شعر اشاره کرد: ترکیب "سال بد"، ترکیب جالب و خطرناکی است که به خودی خود، شعریت ندارد ، ولی ذهنیت و تصویر کلی از شعر به دست می دهد و تعلیق به وجود می آورد.
همچنین در "بد و باد"،" اشک و شک" شکل ظاهری، نشان از محتوی دارد. افزایش و کاهش واج "آ" نشاندهنده ی زیاد و کم شدن ها، در واقع افراط و تفریط ها است.
برخی دیگر از کارهای زبانی، نوعی از موسیقی را نیز به وجود آورده اند. در سطح آوایی با تکرار کلمه ی "سال" و واج "س" فضایی سرد به وجود آمده است. این واج اجبار به سکوت را نیز تداعی می کند. اما وقتی "من" خوبی را می یابد، به ناگاه فضا تغییر می کند. واج سرد "س" بدل به واج گرم و شورآفرین "ش" در قسمت چهارم می شود. تکرارهایی که در این قسمت وجود دارد، باعث بالارفتن ریتم شعر شده است.
در قسمت اول شعر نیز، "سال روزهای دراز" وقتی در سطری طولانی می نشیند، در مقایسه با سطور ابتدای شعر، بلندی این سالها را کاملاً تداعی میکند. در سطور قبل در سطح موسیقی ناظر نوعی حالت ضربه ای هستیم ولی در این سطر (سال روزهای دراز و استقامت های کم) موسیقی کشدار به کمک تکرار آوای بلند "آ" در کلمات "روزها"و "دراز" به وجود آمده است. در این جمله نوعی تضاد ایجاد شده است که به یاری "و" بارز می شود. به این ترتیب که: "و" بین دو کلمه ی " دراز" و " کم" فاصله می اندازد و "دراز" را به "روزها" و "کم" بدون آوای کشدار را به "استقامت" نسبت می دهد و به این ترتیب سطحی از معنا را به وسیله ی موسیقی و فرم منتقل می کند. در اینجا فرم و محتوی هماغوش می شوند. این قسمت یکی از درخشان ترین قسمت های شعر است که در آن، جامعه ای ظلم زده، رو به فنا و در واقع وضعیتی که شاعر در آن قرار دارد، تصویر می شود . در ادامه اما ساختمان شعر فربه می شود. به گونه ای که به راحتی می توان کلماتی را اضافه یا سطوری را حذف کرد. این حالت تا " سال عزا" ادامه می یابد.
این موضوع در قسمت آخر شعر هم مشهود است: “همهي حرفهايام شعر شد
سبک شد.
عقدههايام شعر شد همهي سنگينيها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمهاش را خواند مرغ نغمهاش را خواند آب نغمهاش را
خواند”
با آمدن "سال اشک پوری" و "سال خون مرتضی"،اما،کلمات وسطور کارکرد اولیه ی خویش را باز می یابند. کلمات "پوری" و "مرتضی" دو وظیفه را به دوش می کشند:
یکی توجیه اشک سطور ابتدای شعر و خون سطر جدید به لحاظ شکلی و دیگری بیان وضعیتی که شاعر سعی در انتقال آن دارد که با توجه به فحوای کلام مفهومی اجتماعی است.
اما اگر قسمت اول کار، تبیین شرایطی است که شعر در آن جریان دارد، قسمت دوم، به منزله ی مقدمه ای برای ادامه است. در این قسمت که یکی از دو قسمت کوتاه و مهم است، سه ایده ی زندگی، عشق و مرگ مطرح می شود. در قسمت سوم زندگی و مرگ در هم می آمیزند، اما هیچ سخنی از مرگ به میان نمی آید. در واقع این نشان می دهد که علیرغم آوردن جمله ی " مرگ دام نیست"، " مرگ " دام است. شاعر با آوردن "حتی" در ابتدای جمله بر این مسئله صحه می گذارد. گویی با آوردن دلیل در سطر بعد: "چرا که..." راوی در حال فرافکنی است. او مرگ را دام می داند ولی خلاف این را می نویسد. پس مسئله ی دام نبودن مرگ در سطح کلمه باقی می ماند و در شعر نشان داده نمی شود.
دلیل آوردن در شعر، خودالبته، نکته ی دیگری است که در این شعر و در اشعار شاعران دهه های 30 و40 و پیروان آنها دیده می شود، این که شاعر برای بیان عقیده ای دلیل ارائه می دهد: "چراکه یاران گمشده آزادند/ چراکه زنده گی سیاهی نیست/ زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود..." این ویژگی در اشعار شاعرانی وجود دارد که به ذهنیت ( subjectivty) می پردازند و از آن طریق، خود را توضیح می دهند. این موضوعی است که باباچاهی در مقاله ای ساختارشناسانه ،آن را بررسی کرده و اینطور نتیجه گیری کرده است که شعر دلیل بردار نیست. شعر باید به کمک تصاویر نشان داده شود. نه اینکه شاعر با دلایلی حتی گاهاً شاعرانه ادعای خود را به کرسی بنشاند. این موضوع البته با حسن تعلیل در غزل تفاوت دارد. چراکه در حسن تعلیل هیچ تلاشی جهت طبیعی و منطقی نشان دادن دلیل صورت نمی پذیرد و اساساً حسن تعلیل بر پایه ی اغراق رندانه استوار است.
با نگاهی به ترکیب ها و قسمت های مختلف شعر می توان دریافت که این اثر در تضادها و تناسب ها شکل می گیرد: تضاد بین سردی و گرمی،خوبی و بدی و زندگی و مرگ. با آمدن "سال کبیسه" در انتهای قسمت 1، در می یابیم که این سال، یک سال معمولی نیست. بلکه در واقع یک دوره است. چرا که "کبیسه" اشاره به سالی طولانی دارد. حتی به اندازه ی یک روز . سال کبیسه ترکیبی سمبولیک است که یک دوره ی طولانی زمانی را نشان می دهد. این موضوع با موسیقی منقطع آغاز شعر تضاد و با سطر طولانی " سال روزها ی دراز و استقامت ها ی کم" تناسب شکلی دارد.
همچنین این شعر، حرکتی است از بدی به خوبی . این موضوع در دو قسمت 3 و 4 به خوبی مشهود است . این حرکت هم در اجزای وجود دارد، مانند:
"زنده گی با من کینه داشت ------> من به زنده گی لبخند زدم"، "تو را شناختم ------> عقده هایم شعر شد" و هم در کلیت شعر: در ابتدا سخن از سال بد زده می شود اما، در انتها علی رغم سال بد، زندگی ادامه دارد. به همین علت، شعر، از عمومی بودن به سوی شخصی شدن می رود. منِ اجتماعی در قسمت 3 پاراگراف اول، به منِ شخصی در همان قسمت پاراگراف سوم تبدیل می شود. و تصویر جامعه ای آشفته در آغاز به وسیله ی طبیعت پوشش داده شد. در پایان شاهد رویش "من" و پیوند آن با طبیعت هستیم: "سال بد رفت و من زنده شدم/ تو لبخند زدی ومن برخاستم"
اما منطقی که برای قسمت بندی انتخاب شده است، منطقی خطی است. اندیشه ی پاره های قبلی در قسمت های بعدی هم تکرار می شوند و حرکتی که از بدی به سمت خوبی صورت می گیرد، حرکتی خطی است: توصیف جامعه: (بدی) ----->واردکردن زندگی، عشق، مرگ ------> صبحت کردن درباره ی هر یک از این مفاهیم (به غیر از مرگ) ------>یافتن تو (خوبی) ------> رویش (از بین رفتن بدی). اما این خطی بودن، در آخرین قسمت شعر، جایی که خوبی با طبیعت همراستا می شود، توجیه می شود. به میان کشیدن طبیعت، تداعی گر گذر فصل های یک سال است که خود تابع نظمی خطی است. نکته ی دیگری که با آمدن طبیعت در ذهن تداعی می شود، حالت سیکل است که ساختاری دورانی را تولید می کند. به این ترتیب شعر، پس از پایان یافتن نیز، در ذهن مخاطب ادامه می یابد. یعنی این خوبی پایان شعر می تواند ناپایدار باشد و باز به بدی و سرما بدل شود.
نقدهای بسیاری در مورد این کار شاملو نگاشته شده است که نقد نیما از مهم ترین آنها است. در این نقد نیما، تنها قسمت اول شعر، قابل توجه دانسته شده و بقیه ی کار "من نامه" ای پنداشته شده است که شعر را از جایگاه خود به زیر می کشد.
پس از اینکه پدر شعر نو objectivity را در شعر فارسی نهادینه کرد، شاملو با نوشتن شعرهای ذهنی در دیگری را گشود که تحسین ها و انتقادهای فراوانی را برانگیخت.
این شعر شاملو اما شعری است که در شرایط نابسامان پس از کودتای مرداد 32 سروده شده است. تآثیر وضعیت سیاسی آنزمان بر ذهن شاعر، انکار ناپذیر است. نام دو روشنفکر انقلابی حکایت از همین موضوع دارد. با وجودیکه گاه حضور سایه ی سنگین شاملو بر روی شعرهایش، استقلال آنها را به خطر می اندازد، او از جمله اولین شاعران غیرحکومتی است که زندگی روزمره را به شعر فارسی کشاند.
۱
سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامتهاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سال ِ اشک ِ پوري
سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ کبيسه...
۲
زندهگي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست
چرا که ياران ِ گمشده آزادند
آزاد و پاک...
۳
من عشقام را در سال ِ بد يافتم
که ميگويد «ماءيوس نباش»؟ ــ
من اميدم را در ياءس يافتم
مهتابام را در شب
عشقام را در سال ِ بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر ميشدم
گُر گرفتم.
زندهگي با من کينه داشت
من به زندهگي لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندهگي، سياهي نيست
چرا که خاک، خوب است.
□
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
و سال ِ بد دررسيد:
سال ِ اشک ِ پوري، سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ تاريکي.
و من ستارهام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شکوفه کردم.
تو خوبي
و اين همهي ِ اعترافهاست.
من راست گفتهام و گريستهام
و اين بار راست ميگويم تا بخندم
زيرا آخرين اشک ِ من نخستين لبخندم بود.
۴
تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همهي ِ حرفهايام شعر شد
سبک شد.
عقدههايام شعر شد همهي ِ سنگينيها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمهاش را خواند مرغ نغمهاش را خواند آب نغمهاش را
خواند
به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبيها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبيها نگاه کردم
چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگترين ِ اقرارهاست. ــ
من به اقرارهايام نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم.
۵
دلام ميخواهد خوب باشم
دلام ميخواهد تو باشم و براي ِ همين راست ميگويم
نگاه کن:
با من بمان!
قهوه اي سوخته را به تن كرده
من در فنجان كمر باريك ريخته شده
در قهوه اي سوخته حل
مي شوم سالهاي سوخته ي تنه ي تو قطع
مي افتم روي جهان نعلبكي وارونه
مي شوم پيش بيني يك مهمان قد بلند براي تو
در يك روز مه آلود كه تيرهاي چراغ برق از دور نور را به شهر مي پاشند
با قهوه اي سوخته خيره
حل مي شوم بي آنكه حتي لحظه اي به اين فكر
كه شايد خورده شوم
من مرده ی ماهیهای خیره ی روی آبم
معلق روی آبم
مرا به مردابهای جهان پیوند بزنید
که شبی پر آب و تابم
مرا پیوند بزنید
به عضوی از ماهی
که کبد ندارد
و من قهوه ای سوخته ای هستم
که مدام می سوزم
و اتصال به منابع تجدید پذیر زیر زمین دارم
در زیر زمین پناه دارم
چرا که زمین گوشه ندارد
کشته مرده ی چیزهای معمولی ام من
مثل یک کبد
یا یک ماهی بی کبد
تقدیم به نسرین اصانلو
آدم تا چشم باز می کند
سردرد سردی چشم هایش را پر می کند
مثل سوفالکسینی که باید توی چشم پر شود
تا چای صبح را آدم بتواند گرمایش را
یعنی حرارتی را که از رویش بلند می شود را
بببیند
موضوع ما اینجا یعنی سردرد و سوفالکسین
و زبان
که درگیرو دار تمیز کردن خرده آجرهایی است که لای دندانها جا مانده
که درگیر تمیزدادن فعل های در سر جامانده است
از بوی سرم بو داده ی مکزیکی
وز وز مزاحمت، که از همینجا شروع می شود
از همین خط ناشی از پاهای کشیده شده روی موزاییک
؛پنس و چاقوی ناشیانه جا مانده در بصل النخاع نصف النهار
و سرمای انتظار برای صرف ناهار
که باند و پانسمان و پسمانده های سرخ شدنی است
در سلفی که مثل صدف بو داده سرخ و قابل خوردن است.
تنها کمی نمک کم دارد، کمی تن
ضرباهنگی پرطنین
برای باز خوردن و باز خورده شدن
نیمی از ضرب ، نیمی از آهنگ و نیمچه ای سوفالکسین
که می شود یک نیمرو
که می شود روی تو
که نیمش بی حس است و نیم دیگرش بوی سوفالکسین می دهد
بعد التحریر: سفالکسین به خانواده آنتی بیوتیک های سفالوسپورین تعلق دارد. این دارو در درمان انواع بخصوصی از عفونت های باکتریایی مثل عفونت چشم، ریه، استخوان، گوش، پوست و ... استفاده می شود. کاربرد دیگر سفالکسین در پیشگیری از بروز عفونت زخم جراحی می باشد. سفالکسین در اشکال کپسول، قرص پوشش دار و معمولی و سوسپانسیون تولید می شود