تبليغاتX
آنتراكت بندري مه آلود
بدون عنوان

تقدیم به قیصر امین پور که وقتی از کلاس درس بیرون می آمد کسی فکر نمی کرد  فردا جرئت این را نداشته باشد که دست خط او را از روی تخته پاک کند.

 

 

 

از تو حالا

از کلماتی که زندگی می کنند حالا

از مخمل چشم ها که بی رنگ

از ناگهان که بی درنگ می شود «حالا»

حالا ایست می کنم

■■■

در لحظه ای که ناگهان ذهن ایست می کند

بیل ها خود را به زمین می کوبند

                                             عمیق می کوبند

در لحظه ای که خاکها در جستجوی مستطیلی تو خالی

                                                                            کنار می روند

و دستی، آرام پلک های سرد را به هم می آوراند

■■■

دست های تو

فکر رهایی را قوی تر می کنند

وقتی که از میان رنگها کشانیده می شوند

روی سرد پیراهن کتانی سوگ

و زرد شعله ی شمع های کنار قاب عکس

دست های تو

                    که فکر رهایی را در سر دارند

 ■■■

این کلمات اسم تو را فریاد می زنند

تو را

فریاد می زنند

که حرف اول اسمت حرف آخر عشق است

تو را که رفته ای

و دست خطت روی تخته ی کلاس جا مانده

تو را

که

رفته ای

     

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:56 توسط شهلا اصانلو |