زمستان غريبي را به يادم انداخت
وقتي كه آنقدر به سمت چپ چرخاندمش
كه تمام شد
زمستان گرمي بود
در قاب پنجره زنبورها بال ميزدند
در قاب پنجره شيشهها هاشور ميخوردند
ما روي خط سفيد و روندهي دستگاه دراز كشيديم
و به باغهايي با شاخههاي در هم هاشور خورده رفتيم
در سكوت موريانهها زنبوري را به حفرهاي تاريك ...
oooo
نور سفيد از پنجره به چشمم مي كوبد
بوقهاي ممتد و باران كه خود را به پنجره ميتابد
با چشمهاي كبودم ارتباط سنگيني دارد
تو زنبور چوبي كوچكي ميشوي
در هوا بال ميزني
و صداي بالزدنهايت
به صداي سائيده شدن برگ زير دندانِ موريانهها ميماند
روي صندليهاي شش ضلعي مشبك زير چراغهاي خاموش مينشينم
من در سكوتي سراسر سفيد
يك انگشت عسل سفارش ميدهم
oooo
اكسيژن
پنجره
بوق ممتد
ملافههاي سفيد
پوستم به سطح مشبك ديوار سائيده ميشود
سائيدني كه بيشتر به سائيده شدن گوشت زير آروارههايي كبود ...
من با رقصي سفيد
به حفرهاي تاريك كشانيده ميييييييي...
دلم لك زده براي آن لك لك
دستم يخ كرده روي تفنگ
لك لك مثل لك
روي آب
توي هوا
لك لك
توي مگسك
لك لك
توي هوا
روي آب
لك لك مثل لك
دستم يخ كرده روي تفنگ
دلم لك زده براي آن لك لك
من در قنداق پدر بزرگم بزرگ شدم ولي پسر نشدم
تنها يك سرباز پياده نظام تنها
و تفنگم را پشتم گذاشتم
دويدم تير خوردم تير خوردم دويدم
بزنيد بزنيد بزنيد مرا
كفش هاي لژدار قديمي ام مال برادر كوچكم.
برادر مسلمانم را راحت كردم ،بلند شد رويم را بوسيد.
ومن ويولونم را برداشتم ، ايستادم جلوي خانه
زدم ايستادم زدم ايستادم تلو تلو خوردم و مي زدم...
همه اشكهايشان را پاك كردند – آيا امروز هالووين است؟
من به شكل قديمي چشمهايم زدم در زدم
در را باز كرد، آمد بغل كرد - تسليت تسليت تسليت
و شكل عصبانيت هاي قديمي اش زد توي صورتم
همه مي گفتند من موهايش را پير كرده ام
كشيدم تمام موهاي سياهش را كشيدم
آنقدر كشيدم كه از او تنها موهاي سفيد ماند.
سازم را به او سپردم
روسري ام را سر كردم
وصيت كردم مرا كنار سلاحم به خاك بسپاريد.
و از پله ها بالا آمدم.
كسي ويولون مي زد.
و سرم با چيك چاك ساعت چكه چكه مي چكد روي نخاله هاي روزنامه ي ديروز خبر بدي نوشت.
سرطان دهانش را باز مي كند؛ مي بلعد؛ نخورده قي مي كند؛ ملافه ها خيس چرك است.
هيچ كس تحويل نمي گيرد چشمان زردي را كه زمان تمام شد.
و پرستار از مرخصي برگشت.
.
صورتم قهوه اي مي شود؛
پيشاني ام پر از كرك هاي سفيد و نرم
تو شلّاقم مي زني...
ماهي هاي قهوه اي پوستم شقّه مي شوند
پيشاني شان فلس هاي سفيد سردي دارد.
توشلّاق را در هوا مي چرخاني
كرك نرم ماهي هاي روي شلّاقت، هوا را پر از اسب ماهي مي كند.
تو بارها را زمين مي گذاري.
تو خواب مي روي.
اسب ماهي هاي خواب آلود توي هوا كالسكه مي رانند.
اين بوي دويدن توي خون من جا مانده
زير ورو مي شود حالِ
من مثل اسب هاي رم كرده
نفسم به شماره افتاده
من روي هر لحظه دويدن را
روي هر لحظه
دويدن را
بلند مي شوم
و بلند نفس
مي زنم
برخورد تيزِ
زمين گرم تر از هميشه به رويم مي افتد.
و چشم هايم نفس نفس
محوي شكل هاي روي صورتم آرام تر از هميشه
هميشه لبخند مي زند
واين
مي كشم هنوز خودم را گرم
به تو گفتم آسمان من!
مشكلات عجيب خلق مي شود
يك هو تو را مي اندازد توي خلسه اي كه به توگفته بودم
قبلاً آدم ها فرق مي كردند
شكل هاي حلزوني ذهنشان
لبخند عميق دندان نيششان
مرگ هاي متوالي در خود داشت،
مرگ هاي متوالي
كه بوي عطر مي داد
خاصه به شكل تشنّج يك مار پيچ از گلوي تو
از دهان تو
بر روي پله هاي متواليِ پيچ در پيچِ الموت كه مال سال هاي متوالي گذشته بوده
جايي كه اسب ها سم مي كوبيدند
به درّه ي گلو گاه تشنّج مارپيچ هايي
كه از دهان تو؟ يا من؟ بيرون مي آمد؟
دقیقاْ برایش شرح داده بودم
تمام امواج كوتاه پر انرژي را كه مي توانند به پوست پرندگان آسيب برسانند.
و سر انگشت هايي كه تمام دايره هايشان در هم رفته بود آب شده بود.
به سر انگشت هاي او اطمينان داشتيم.
كه امضايي ياد بگيرد
دور بخورد برود از ميان استخوان هايي كه تازه از كوره در آمده بود
گرم عبور مي كرد.
و فكر مي كرد به بويي كه از لاي درزهاي كوره بيرون مي آمد.
به بويي كه از لاي حفره هاي سرانگشتش بيرون مي زد.
وراه مي رفت/ امضا ياد مي گرفت /تمام دايره ها درهم رفته بود.
و زمان عكس عقربه ها مي شكست كه گفتم بگير بخور بالا بيا
توي ناي او به آرامي حركت مي كرد
و او بالا بالا گرفت و بالا از خودش رفت
و همه چيز ميان سر انگشت هاي او بود كه گفتم
تقديم به عليرضا فرهومند
چشم من چراغ من
عينك و عصاي من
فرق مي كند با ماسك ودستكش هاي شما
كه نه ماه به صورت و دست ها زديد
وراه رفتيد وزندگي كرديد.
بعد از اين من هر عصر به گوركن ها سلام كردم
و اسم روي گور ها را بلند خواندم
و نه ماه و يك روز است كه كابوس هاي بعد از ظهرم خواب تصادف آرواره هاي كلماتم
(با آنتراکت بنری مه آلود
من هيچ وقت ترجيح نداده ام اين دستكش ها را
و جاي زخم شبيه كارد ها را
من هر چه فكر مي كنم
نمي توانم هيچ ارتباطي بين دستكش ها و اين كلمات باقي بگذارم
من هر چه فكر مي كنم
اين دستكش ها فقط مي توانند
آهنگي باشدكه توي ضبط صوت مي چرخد مي دود وُ مي چرخد
و پا هايي كه در جا مي دوند
در جا تند تند مي دوند .
نه ماه وقت كمي نيست؟