صبح شنبه که با چشم های خواب آلود به قسمتی از متن "پاک کن ها" ی آلن رب گریه چشم دوخته بودم که استاد خواندن متون ساده داشت آن را با صدای بلند می خواند، فهمیدم که بعضی هامان او را نمی شناسیم و بعضی هامان اصلن نمی دانستیم که او زنده است یا مرده. من داشتم با مارکر روی کلمات سخت خط می کشیدم. و سعی می کردم که چشم هایم بسته نشود. هیاهوی بچه ها ، صدای افتادن کتاب ها و جنبیدن قلم ها ازدامنه ی شناوایی گوشم حذف شده بود. تنها صدای کلمات بود که داشت آرام آرام کمرنگ می شد. بعد از کلاس وقتی از استاد پرسیدم که آیا می توانم کتاب پاک کنها را برای ترجمه ی پایان ترم انتخاب کنم یا نه ، متن ساده تری را پیشنهاد داد.
باز هم صبح شنبه است. وقتی که باز چشم هایم به سختی باز مانده بود، استاد خواندن متون ساده به ناگاه گفت: "آلن رب گریه هفته ی پیش مرد." و چرت من از هم پاره شد. و به ناگاه تمام برنامه ریزی هایی که برای یک خواب طولانی بعد از ظهرداشت توی ذهنم به طور اتوماتیک ریخته می شد،فروریخت. توی گوشم صدای سوت می آمد. و من خودم مطمئن بودم که هنوز کاملن از خواب بیدار نشده ام. ناگهان صدای کسی آمد که پرسید:" مگه اون تا حالا زنده بوده؟"
توی آن کلاس سرد که آدم از سرما بی حس می شد، استاد یکدفعه ورق های زیر دستش را کنار گذاشت و گفت که خیلی سردش شده.
کلاسمان را عوض کردیم. به کلاسی گرم تر و روشن تر آمدیم. استاد شعری را شروع کرده بود. گوش نمی دادم. تنها مارکر بود که داشت کلمه های سخت را رنگی می کرد. آخر کلاس استاد گفت که می توانم "پاک کن ها " را به عنوان متن آخر ترم انتخاب کنم.
بعدالتحریر: دلم می خواست رزومه ی Alain Robbe-Grillet را بنویسم ، دیدم سایت ها فراوان دارند.